لبخندهای شیرین و گریه های تلخ

نویسنده : سعید طالبی

این داستان واقعی نبوده و تمامی اسامی که در این داستان به کار رفته حاصل ذهن نویسنده می باشد .

 

سال اول دبیرستان بودم ، تازه از یک مدرسه به مدرسه دیگری رفته بودم ، محیط مدرسه ، بچه ها ، کلاسها ، رئیس مدرسه و معلم ها ، هیچکدام را نمی شناختم .

بعداز چند روزی کم کم با بچه ها رفیق شدم ، معلم ها را شناختم و …. .

چه دوران خوبی بود ، بدون شک در این دوران و در این سنین همه ما انسانها در سراسر دنیا با هر زبان و هر دین و مذهبی ، بهترین خاطرات عمرمان را سپری می کنیم .

در آن دوران دبیرستان ما دو تایمه بود ، یعنی هم صبح ها کلاس داشتیم و هم بعدازظهرها .

صبح ها ساعت ۸  تا  ۱۲ و بعدازظهرها ساعت ۲/۳۰ تا ۴/۳۰ .

ساعت ۷/۴۵ دقیقه صبح روز دوشنبه بود ، کم کم داشتم آماده میشدم برای رفتن به مدرسه .

مادرم : صبحانه نمیخوری ؟

من : نه دیگه ، دیرم شده ، میترسم دیر برسم و از کلاس ادبیات عقب بمونم .

راستشو بخواین ، خیلی از معلم ادبیاتمون خوشم میومد ، مرد دوست داشتنی بود ، آخه خیلی با احساس حرف میزد ، لحنش دلنشین بود .

اون روز وقتی که به مدرسه رسیدم ، دیدم بچه ها صف به صف دارن وارد سالن و سپس به کلاسها میرن . آره به موقع رسیدم ، آخه میدونید ، معلم ادبیات اخلاقش طوری بود که هر شخصی بعداز خودش وارد کلاس می شد ، اونو بی انضباط میدونست و من دوست نداشتم در مورد من چنین فکری کنه .

منو خیلی دوست داشت و همیشه به من میگفت که شما انسان موفقی خواهی شد ، همین حرفش به من دلگرمی زیادی میداد ، احساس میکردم که خدا فقط منو آفریده و فقط داره منو نیگاه میکنه و میخواد منو به همه آرزوهام برسونه . چه حس خوبی بود .

اخلاق من طوری بود که با همه دبیرها دوست بودم ، با رئیس مدرسه ، مستخدم و همه و همه ، با همشون میگفتم و میخندیدم ، ساعات زنگ تفریح به آبدارخانه مدرسه میرفتم و علیرغم اینکه خودم چای میخوردم ، یک سینی چای برای همه دبیران و رئیس مدرسه میبردم . مستخدم مدرسه همیشه نون تازه بربری میخرید به همراه پنیر ، خیار و گوجه ، و سفره کوچکی بود که خیلی مرتب و منظم چیدمان میشد با خیار و گوجه خرد شده و پنیر اعلای تبریز و نون تازه بربری .

چه صفایی داشت ، در کنار دبیران لقمه نانی تازه .

یک روز مستخدم که بخاطر به دنیا آمدن فرزندش مرخصی رفته بود هیچ خبری از چای ، نون تازه و مخلفاتش نبود .

به همین خاطر من قبل از اینکه زنگ تفریح به صدا درآید ، از مدرسه خارج شدم و به طرف نانوایی حرکت کردم .

در نزدیکی دبیرستان ما یک دبیرستان دخترانه و یک مدرسه راهنمایی دخترانه نیز بود .

در راه رفتن به نانوایی با دختری که پشت درب بسته دبیرستانشون بود برخورد کردم .

اون دختر با چهره ای مضطرب و چشمانی پر از اشک و با لحن ملتمسانه از من درخواست کرد که به عنوان برادرش او را به داخل مدرسه همراهی کنم .

من که از ماجرا هیچ اطلاعی نداشتم و بخاطر دلسوزی برای اون دختر اونو تا جلوی دفتر دبیرستان همراهی کردم .

توی اون چند قدم داخل حیاط تا جلوی دفتر ، همین طور که داشت از تو کیفش چادر درمیاورد و سرش میکرد با عجله و تند تند گفت :

اسمم سمیرا جعفری / اسم پدرم علی / شغل پدرم بنا / شما برادر بزرگتر من هستید / اسمتون محمد

فقط یادت نره آقا ، تورو خدا خراب نکنی ی وقت

با تعجب گفتم : باشه

جلوی دفتر دبیرستان رسیدیم

دختر : خانوم اجازه ، برادرمو آوردم

ناظم : گفتم فقط پدر یا مادر

دختر : خانوم چه فرقی میکنه ، ایشون هم برادرمه ، پدرم سر کاره و نمی تونست بیا ، برای همین برادرمو باهام فرستاد .

ناظم : پدر یا مادر

ناظم جلو آمد و روبه من کرد و گفت : شما برادرش هستید ؟

من : بله ، چطور مگه

ناظم : شما از وضعیت سمیرا اطلاع دارید ؟

من : چه وضعیتی !!!!!!

ناظم : اینکه هر وقت دلش میخواد میاد مدرسه و هر وقت دلش نمیخواد نمیاد / اینکه غیبتاش خیلی زیاد شده / اینکه تو کیفش مقدار زیادی لوازم آرایشی داره / اینکه …….

من که مات و متهیر مونده بودم گفتم : آره آره نه نه ، نه نمیدونیم ، نه نه اصلاً اینطور نیست نه ، فکر نمیکنم ……

ناظم : خلاصه به شما هم گفتم ، به برادر کوچکتر از خودتون هم که سری پیش اومده بود گفته بودم ، از شما میخوام که صددرصد به پدرتون بگید و حتماً در فرصتی مناسب بیاد مدرسه که من باهاش صحبت کنم .

من : ممممشکلی ننننداره ، ببببخشید ، بببباشه ، چچچچشم ، بهشششون میگم .

ناظم : خب سمیرا تو سریع برو سر کلاست .

سمیرا : باشه خانوم چشم .

سمیرا : داداش جون ممنون که اومدی ، عاشقتم ، بای

من : با تعجب گفتم : باشه اشکال نداره

ناظم : آقای جعفری از اینکه مزاحمتون شدم ، فقط بخاطر خود سمیراست ، اون تازگی ها خیلی پرخاشگر شده ، خواهشاً مواظبش باشید .

من : ببباشه حتتماً

از ناظم تشکر کردم و از مدرسه خارج شدم .

واااای خدااااااا ، چه روز بدی بود .

نتنها نون نگرفتم ، بلکه زنگ تفریح هم تموم شده بود و بچه ها به کلاس رفته بودند .

سریع خودم رو به کلاس رسوندم ، خودم تو کلاس بودم ولی حواسم اصلاً به درس دادن معلم نبود و همش فکرم درگیر سمیرا بود .

خدایا سمیرا کیه ، چیکار میکنه ، پدر و مادر و برادرش کیا هستن ، خدایا چطور میتونم کمکش کنم ، چطور میتونم به خونوادش اطلاع بدم و هزاران چطور دیگه که همه سوالات ذهنم بی جواب موند .

صدای زنگ مدرسه به صدا دراومد ، هیاهوی بچه ها بلند شد .

کم کم بچه ها از هم خداحافظی میگرفتن و میرفتن .

من اصلاً حواسم به هیچکس نبود و فقط به سمیرا فکر میکردم .

از مدرسه خارج شدم ، به سمت دبیرستان دخترانه حرکت کردم ، اونا هم زنگشون خورده بود و تعطیل شده بودن ، از دور داشتم به دخترها نیگاه میکردم ، دنبال سمیرا می گشتم ، پیدا کردن سمیرا تو اون همه دختر کار آسونی بود ، میدونستم که با خارج شدن از مدرسه ، چادرش رو درمیاره و تو کیفش میزاره ، اون با مانتوی قرمز رنگ و روسری صورتی و کتونی های صورتی کم رنگ بود ، دوست داشتم فقط یکبار دیگه سمیرا رو ببینم ، سمیرا رو ببینم و بهش بگم آخه چراااااا ؟

همه بچه ها رفتن و سمیرا رو  ندیدم ، نه تنها اون روز ندیدم ، بلکه هیچوقت دیگه انو ندیدم .

تا اینکه یک روز که از مدرسه تعطیل شدم و در حال برگشتن به خانه بودم ، بنر مشکی بزرگی نظرم رو جلب کرد ، بنر روی دیوار مدرسه دخترانه نصب شده بود ، با این موضوع :

با نهایت تأسف و تأثر درگذشت نابهنگام جوان ناکام دوشیزه سمیرا جعفری را به اطلاع همه دوستان و همکلاسیهای ایشان می رسانیم .

به همین مناسبت مراسم ختمی روز پنجشنبه مورخه ۱۳۶۷/۱۱/۰۶ از ساعت ۳ الی ۵ بعدازظهر در مسجد موسی ابن جعفر برگزار میگردد .

با دیدن این بنر خشکم زد .

واااااای خدای من ، عجب روزگاریه ، من چند روز پیش سمیرا رو دیدم و اون اتفاقاتی که رخ داد .

واقعاً آدمیزاد به دَمی بنده و واقعاً هیچ کسی از عمر خودش باخبر نیست .

همش تو فکر بودم ، آخه چراااااا ؟!!    چی شده ؟!!    چه اتفاقی برای سمیرا افتاده ؟!!

کنجکاو شدم که بفهمم برای سمیرا چه اتفاقی افتاده .

برای همین روز پنجشنبه ساعت ۲ رفتم به طرف مسجد موسی ابن جعفر ( ع ) ، رفتم تا در مراسم ختم سمیرا شرکت کنم ، شاید بفهمم چی شده و چه اتفاقی افتاده .

به مسجد که رسیدم ساعت حدود ۲/۳۰ دقیقه بود و آشنایان نزدیک سمیرا در حال آماده کردن وسایل پذیرایی و چای و … بودن .

اولش میترسیدم برم داخل مسجد ، اگه ی بار ازم سئوال کنن شما ؟   چی جواب بدم .

سردرگم بودم و منتظر بودم تا ساعت ۳ برسه و با افرادی که برای مراسم ختم می آمدن وارد مسجد بشم .

تو همین افکار بودم که ی پیرمرد صدا کرد ؛ آهای آقا پسر ، آهای آقا پسر میشه ی لطفی کنی و کمک من میوه ها رو از تو ماشین بیاری داخل مسجد .

من که دنبال همین فرصت بودم گفتم ؛ جانم پدرجان ، به روی چشم ، حتماً

رفتم و صندوق میوه ها رو کمک کردم و به داخل مسجد ، قسمت آبدارخانه بردم .

حالا دیگه تعجبم خیلی بیشتر و بیشتر شد ، آخه داخل مسجد بجز ۴ الی ۵ نفر بیشتر نبودن .

پیش خودم گفتم ؛ خُب تا ساعت ۳ همه اقوام و فامیل و دوستان و همه و همه میان دیگه .

ولی تا ساعت ۳ فقط یک نفر دیگه به جمع ما اضافه شدن .

چه مراسم سوت و کوری !!!!!!

مکبر مسجد رو به پیر مرد کرد و گفت ؛ مداح ، مداح نیومده ؟  روحانی چی ، روحانی کی میاد ؟

پیر مرد سرش رو پائین انداخت و گفت ؛ به چند نفر گفتم ، انشاالله که بیایند .

ساعت ۳/۱۵ دقیقه بود و هنوز هیچ مهمانی نیومده بود ، داخل مسجد هیچ کس نبود !!!!!

من به همراه چند نفری که کمک میکردیم رفتیم و داخل مسجد نشستیم ، مکبر هم که این صحنه رو دید ، رفت میکروفن رو برداشت و شروع کرد به قرآن خوندن .

آه ه ه ه ، چه غم انگیز .

مراسم شروع شد .

مکبر سوره الرحمن رو خوند ، کمی از مصیبت امام حسین ( ع ) رو خوند و …. ، هنوز هم خبری از مهمان نبود که نبود !!!!!

چه مراسمی شده بود !!!!!!

نمیدونستم دلم باید برای سمیرا بسوزه یا پدر پیرش .

خلاصه حدود ساعت ۴/۳۰ دقیقه بود که صدای گریه چند خانوم از قسمت خانومها بلند شد . هممون تعجب کردیم ، سراسیمه بلند شدیم و با سرعت رفتیم تو آبدارخونه و سینی میوه و چای رو برداشتیم بردیم به طرف قسمت زنانه .

قسمت زنانه طبقه بالای مسجد بود ، جلوی درب ورودی فقط ۴ جفت کفش زنانه دیدم ، از پله ها رفتم بالا ، خانوم ناظم مدرسه را دیدم و دو تا از همکلاسیهای سمیرا و یک خانوم دیگه که تقریباً مُسن بود .

خدایا یعنی سمیرا مادر ، خواهر ، زن داداش ، زن عمو ، زن دایی و …… نداره ، یعنی فامیل نداره ؟؟؟؟؟!!!!!!

ناظم هم بعداز چند دقیقه با دو تا همکلاسیهای سمیرا مسجد رو ترک کردند .

ساعت ۵ بود و مراسم رسماً تمام شده بود ، من هم آماده رفتن شدم ، رفتم پیش پیرمرد و گفتم ؛ خدا رحمتش کنه ، خدا بیامرزدش ، خدا صبرتون بده ، حاج آقا کاری چیزی ندارین من رفع زحمت کنم .

پیرمرد در حال تشکر کردن از من بود و داشت برای من دعای خیر میکرد از اینکه کمکشون کردم ، که صدای خانمی آمد ؛ حاج آقا صادقی تموم شد دیگه ، بریم ؟

خلاصه از حاج آقا خداحافظی کردم و به طرف خونه حرکت کردم ، توی راه همش فکرم مشغول بود و هزاران چرا و چراهای دیگه !!!!

سمیرا جعفری !!

حاج آقا صادقی !!

تازه فهمیدم که اون پیرمرد ، پدر سمیرا نبوده .

خدایا آخه مگه میشه کسی تو این دنیا هیچ کسی رو نداشته باشه ؟!!!!

اون پیرمرد کی بود و چه نسبتی با سمیرا داشت ؟   اون خانوم ، خانوم حاج آقا بود ؟    پس سمیرا مادر هم نداشته ؟!

گیج گیج شده بودم .

روز شنبه که از مدرسه تعطیل شدم ، رفتم دبیرستان دخترانه ، از ناظم خواستم که از سمیرا برام بگه ، ناظم که منو قبلاً به عنوان برادر بزرگتر سمیرا دیده بود و تو مسجد هم به عنوان یک خدمتکار دیده بود تعجب کرد و گفت ؛ مگه شما برادر سمیرا نیستید ؟

آهی کشیدم و گفتم ؛ خانوم نه ، من برادر سمیرا نیستم ، مفصل ماجرا رو برای خانوم ناظم تعریف کردم و گفتم که کار اون روز من فقط به خاطر دلسوزی بوده .

خانوم ناظم خندید و گفت ؛ من همون روز فهمیدم که شما هیچ نسبتی با سمیرا نداری ، اگه اون روز چیزی نگفتم فقط به خاطر سمیرا بود ، اینکه هم ترس داشته باشه و مواظب کارهاش باشه و هم اینکه دوست نداشتم بیشتر از این پشت درب مدرسه بمونه ، دنبال بهانه میگشتم که ی جوری سمیرا رو بفرستم سر کلاس ، از طرفی حرف خودم هم خراب نشه و همیشه سمیرا فکر کنه که من خیلی خیلی مواظبش هستم ، شما که با سمیرا اومدی خیالم راحت شد و خوشحال شدم که بهانه ای برای بخشیدن سمیرا پیدا کردم .

من : خُب پس چرا چیزی به من نگفتی ؟

ناظم : تو رو خدا رسوند .

من : خانوم حالا میتونم بپرسم برای سمیرا چه اتفاقی افتاده ؟

ناظم : اینطور که من شنیدم ، گفتن تصادف کرده .

من : تصادف !

ناظم : آره تصادف ، یکی از رفقای همکلاسیش گفت .

من : خانوم چطور میتونم کمک خونوادش کنم ، خونوادش کجا هستن ، آدرسشون کجاست ، آخه مجلس خیلی خلوت و غم انگیزی داشت ، پدر ، مادر ، برادر و خواهر یعنی هیچ کسی رو نداشته که بیاد تو مجلس ختم .

گویا همه سوالای من هم تو ذهن خانوم ناظم تداعی شده بود .

ناظم : من با دوست صمیمیش صحبت میکنم و آدرس دقیق خونشون رو میگیرم .

من : خانوم یعنی شما آدرس دانش آموزتون رو ندارین ؟

ناظم : آدرسی که ما داریم ، آدرس خونه قبلیشون هست ، از اونجا رفتن ، آدرس جدیدشون رو داخل پرونده نداریم ، نه آدرس نه تلفون جدید . چندین مرتبه هم بهش تذکر داده بودم که آدرس دقیق خونشون رو بیاره که عجل مهلت نداد ، فقط میدونم فاطمه آدرسشون رو داره .

من : فاطمه !

ناظم : همکلاسیش ( دوست صمیمی سمیرا )

مثل اینکه ناظم هم از پلیس بازی بدش نمیومد ، چون خیلی راحت با هم در رابطه با سمیرا صحبت میکردیم و قرار شد خانوم ناظم از فاطمه داستان تصادف سمیرا رو بیشتر بپرسه .

بعداز همه صحبتها من از خانوم ناظم خداحافظی کردم .

دو سه روز بعد مجدداً به دبیرستان دخترانه رفتم .

من : سلام

ناظم : علیک سلام  ، اصلاً معلومه تو کجایی .

من که از این لحن خانوم ناظم تعجب کرده بودم گفتم ؛ در خدمتم خانوم ، امری ، فرمایشی هست .

ناظم : از فاطمه پرسوجو کردم ، قرار گذاشتیم روز پنجشنبه همین هفته بریم سر مزار سمیرا و داستان رفاقت خودش رو با سمیرا کاملاً تعریف کنه .

من : خُب من باید چیکار کنم .

خانوم ناظم که از من خوشش اومده بود گفت ؛ اگه تو هم دوست داشتی بیا .

من : راست میگی خانوم ، مشکلی نداره .

ناظم : نه چه مشکلی ، شمارتون رو بده تا بهت زنگ بزنم .

من : خیلی ممنون ، حتماً میام ، چشم .

بعد خداحافظی کردم و رفتم .

روز پنجشنبه از ظهر لحظه شماری میکردم و همش گوشم تیز شده بود برای شنیدن زنگ تلفن .

ساعت ۳/۴۵ دقیقه تلفون خونه به صدا دراومد .

– الو جانم ، بفرمائید .

– الو سلام ، منزل آقای طالبی

– بله ، بفرمائید .

– با آقا سعید کار دارم .

– خودم هستم بفرمائید .

– من ناظم مدرسه هستم ، آقا سعید ساعت ۴ تقاطع خیابان کاشانی و صدوقی حاظر باشید تا من بیام دنبالتون .

– چشم حتماً .

واقعاً نمیدونستم چرا اینقدر ناظم مدرسه با من راحت و مهربون شده ، با من طوری صحبت میکنه که انگار فامیلشون و یا یکی از بستگان نزدیکشون هستم .

خلاصه نمیدونم چرا و برای چی ؟!!!!

ساعت پنج دقیقه به ۴ سر قرار حاضر شدم .

خانوم ناظم هم با یک ماشین پی کی اومد .

سوار ماشین شدم .

– سلام

– علیک سلام ، خوبی

– ممنون ، خوبم ، پس فاطمه ؟!

– سر راه میریم دنبالش .

دیگه هیچ حرفی زده نشد تا اینکه سر قرار با فاطمه رسیدیم .

من سریعاً از ماشین پیاده شدم و رفتم صندلی عقب نشستم تا فاطمه بشینه جلو .

فاطمه :سلام خانوم ، روبه من کرد و با تعجب گفت سلام آقا

بعد خانوم ناظم به سمت بهشت زهرا حرکت کرد .

تا رسیدن به سر مزار سمیرا هیچ صحبتی ردوبدل نشد ، سکوت مطلق ، فقط گه گاهی صدای بوق ماشین بود یا صدای ترمز ، صدای هیاهوی مردمی که هرکدومشون دنبال ی کاری بودن ، صدای مردمی که فارغ از اینکه روزی خواهند مُرد و انگار میخوان سالهای سال زندگی کنن ، همش دنبال کار و تلاش و ….

خلاصه رسیدیم سر مزار سمیرا .

بعداز قرائت یک فاتحه و دعا برای آمرزش همه اموات ، فاطمه با بغض دلگیری شروع به تعریف کردن ماجرا کرد .

 

 

بقیه داستان پر ماجرا و جذاب را در شبهای بعد دنبال کنید .